![]() |
![]() |
|
| غریبی درد بی درمون غریبی |
|
مارال و محمد این قضیه که می خوام بذارم اینجا کاملا حقیقته و بر اساس واقعیت های عینی خودم بوده چند وقت پیش اتفاقی یه خبری شنیدم که منو سخت متعجب کرد خونه مادرجونم بودم که بحث بر سر مزاحم تلفنی های من بود می گفتم که زیاد مزاحم دارم و به هیچ کدومشون محل آدمیزاد هم نمیذارم بعد دیدیم مادرجونم گفت یهو طوری نشه که مثه بعضیا که به بعضیا اس ام اس دادن و بعضیا از این اس ام اس دادن اینقدر ناراحت شدن که گوشیشونو تیکه تیکه کردن منم که طاقت معما ندارم گفتم مادرجون یا می گید همین الان داستان چیه یا اینقدر سوال پیچتون می کنم که مجبور شید و همه داستانو بگید خلاصه مادرجونم که دید تحمل ایستائی زیر شکنجه های منو نداره گفت مثه اینکه چند وقت پیش مارال که دختر دائی مامانمه به محمد که پسر خاله مامانمه اس ام اس می ده حالا فکر کن مارال میشه گفت جزء متفاوت ترین دخترای فامیله (از لحاظ پوشش و تیپ زدن )و محمد جزء مثبت ترین پسرای فامیله (نماز جماعتش ترک نمیشه) هر طوری که فکر کردم از لحاظ عقلی این دو تا کنار هم جور در بیا نبودن یکم که فکر کردم گفتم خوب اس ام اس بده مگه چی میشه؟ مگه بده آدم به پسر عمه اش اس ام اس بده یه نمونه اش خوده من، اس ام اس دادن که گناه نیست من خودم هر وقت استقلال می بازه اس ام اس میدم به پسر عمه ام کلی جیزش می دم و خیلی هم بهم خوش می گذره و در عوض اونم هر وقت پرسپولیس می بازه این کار رو متقابلا انجام میده خلاصه مادرجونم فاش کرد که جریان " عشق و عاشقی " بوده با خودم گفتم مارال کی محمد و دید؟ اونا که خونشون تهرانه و هر 2 سال یه بار یه سرکی اینجا می زنن تازه اونقدر دور و بره اون ریخته که چرا بیاد عاشقه یه بچه مثبته بچه مامانی و ته تقاری و .. بشه البته نمی خوام بگم محمد پسره بدیه اتفاقا خیلی آقاس تازگی هام که کارشناسی قبول شده و داره مهندس میشه اما حداقل اونها از لحاظ پوشش با هم جور در نمیان خلاصه در جریانه این اس ام اس و اس ام اس بازی محمد هی میگه مارال دست بردار من از این کارا خوشم نمیاد اما اون عاشق بدبخت کلی خودشو پیش این آقا خوار میکنه محمد برای اینکه شر اونو از سرش کم کنه میگه من عمرا تهران بیا نیستم و با پاسخ شگفت انگیز مارال مواجه میشه که بهش گفته بود تو نیا تهران من میام تربت !!!! وای منو میگی وقتی این جریانو شنیدم گفتم چی می گی؟!!!! خلاصه یه مدت می گذره و محمد که با مارال سر سنگین بوده و دیده که تاثیر نداره یه روز از عصبانیت گوشیشو تیکه تیکه میکنه حیف اون گوشی البته این ماجرا رو هیچکی نمی دونسته تا اینکه یه روز مامانش که میره پیشش ازش می پرسه چرا گوشیت خاموشه اونم میگه گوشی تلفن خونم هست نیازی به اون نیست تا اینکه مامانش با تیکه های اسقاطی گوشیش مواجه میشه و محمد دیگه هر گونه مقاومتی رو که اتخاذ کرده بود رو ندیده گرفت و لب به اعتراف باز کرد خاله مامانم هم این جریانو به مادرجونم گفت و گفت که ازین ماجرا خیلی ناراحته و عمرا من بذارم پسرم به اونها (منظورش خانواده داداش اینا)نگاه کنه چه برسه ازش دختر بگیره(آخه دله خوشی از زن داداشش نداره) مادرجونم هم به من گفت منم واسه اینکه بگم همیشه عاشقا خفت می کشن اینو اینجا گذاشتم طفلی عاشقای بدبخت اما از اونجائی که من همیشه می گم هیچ چیز بعید نیست مگه اینکه خلافش ثابت بشه از کجا معلوم که یهوئی محمد عاشق مارال نشد و دلش به حالش نسوخت؟ آینده همه چیزو مخشص میکنه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:51 توسط الهام |
|
|
اصلا باروم نمیشد که وقتی که تو ارشیوه وبلاکم دیدم که دقیقا دو ساله که اینجا رو راه انداختمو و شده مونس و انیسه بی کسی هامو دلتنگی هامو و درد دلام
وبلاگ جونم تولده تو دقیقا مصادفه با تولده مصطفی اما تو ۲ ساله میشی و اون ۶ ساله
من تو رو خیلی دوستت دارم وبلاگه عزیزم تو یکی از بهترین یادگاری های من از دورانه دانشجوئی هستی تولدت مبارک عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:28 توسط الهام |
|
|
میگفت ازدور دیدمت و مهرت به دلم نشسته وبهترو از تو پیدا نمی کنم و تنها دختری هستی که بهت علاقه دارموکلی چرت و پرت دیگه و اینکه شماره تو از یکی از دوستات گرفتم
منم همون کاری رو کردم که باید می کردم (هه هه هه!) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:12 توسط الهام |
|
|
گفت چهارشنبه از طرف گروه کوهنوردیمون میخوایم بریم کویر نوردی بهش گفتم منو هم ببر، گفت نمیشه از قبل تعدادمون رو هیئت کوهنوردی تعیین کرده نمیشه تو رو با خودم ببرم بهش گفتم نامرد یه کاریش بکن ببین من دپرسم بهم کمک کن منو هم بر تا روحیم یکم عوض شه اما خندید گفت نه و دلت بسوزه منم گفتم ایشالا برف بیاد کوفتتون شه الان چند روزه که داره تو کویر حالشو می بره و ستاره می چینه ازش قول گرفتم اگه بازم ازین برنامه ها داشتن منو هم باید با خودش ببره و اونم قبول کرد حالا ببینیم عمل میکنه یا نه به هر حال امیدوارم بهش خوش بگذره چون خیلی دوستش دارم اونروزی باهاش شوخی میکردم میگفتم من دلم عروسی می خواد زود باش داماد شو گفت دلت میاد یه دونه دائیتو بد بخت کنی؟ گفت حالا خوشبختیش یا بدبختیش به من ربطی نداره منم دلم عروسی می خواد بد یه چیزی گفت که دوست ندارم بگم ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:11 توسط الهام |
|
|
الهام و آنفولانزای نوع آ چشمتون روز بد نبینه ،دقیقا 18 مهر میشد که یهو دیدیم حالم همچین خوش نیست نگو از اون موقع که رفته بودم بیرجند برای تحویل پروژه و رعایت نکرده بودم و هر کدوم از بچه ها رو که دیدم پریدم بغلش و کلی ماچ و موچ راه انداختم تااینکه منه دیوونه دیدم یکی از بچه ها اومده که ماسک زده یکم ترسیدم نرفتم جلو ، دیدم طرف ماسکشو داد کنار و واسه روبوسی اومد جلو منم خجالت کشیدم بکشم کنار خلاصه چند روز از اینکه از بیرجند اومده بودم حالم خوب بود تا اینکه آنفولانزای نوع آ خودشو بهم نشون داد (عجب مریضی بی مروتیه ) خلاصه دمه عصر بود که دیدم اصلا حالم خوب نیست احساس سرما می کردم با اینکه زیر پتو بودم، اشک از چشمام بی امون می ریخت تب داشتم در حد تبخیر ، از استخون دردشم که نپرس خلاصه لحظه به لحظه حالم بدتر می شد طبق معمول باز بابام تا ساعاتای 9 شب سرکار بود وقتی اومد مامانم گفت پاشو بریم دکتر اما ساعت 9 شب کو دکتــــر؟ خلاصه کلی خودمو تو لباس پیچوندم و راهی شدیم به یه درمانگاه اینقدر حالم بد بود که به مامانم گفتم شما برین تو نوبت بشینین هر وقت نوبت من شد بیاین دنبالم تو ماشین دراز کشیده بودم و حالم افتضاح بودم خلاصه مامانم اومدو دستمو گرفت و منو آسه آسه برد تو مطب دکتر همونطوری آب بود که چشمو و بینی ام روانه میشد وارد مطب که شدم دکتر یه نگاهی انداخت بهم هنوز معاینه ام نکرده گفت تو چرا اینقدر حالت بده؟ بس که رنگم پریده بود و از چشام اشک میومد خلاصه بعد از معاینه دکتر بهم گفت آنفولانزا داری حالا نو آ یا ب اش با آزمایش خون مشخص میشه خلاصه بعد از کلی دارو و یه دونه آمپول به مامانم گفت 20 روز باید تو خونه قرنطینه باشه (تویه اتاق جداگانه ) از همه چیزش بدتر اون حالت تهوع و گلاب به روتون اسهالش بود که حاضر بودم بمیرم و اونطوری نشم وقتی آماده می شدم که آمپول رو تزریق کنه مثه اینکه برق 220 ولت بهم وصل کرده باشن یهوئی نیاز به دستشوئی پیدا کردم واااااااااااای چشمتون روز بد نبینه خلاصه وقتی رفتم توالت های تو درمانگاه دیدم کثیفه وای خدایا داشتم می ترکیدم چشامو رو همه چی بستم و خودمو زدم به دره بی خیالی و ... خلاصه امپول رو که زد وقتی برگشتم خونه داشتم می مردم بس که حالم خراب بود نمی دونستم برم توالت یا اینکه برم دم دستشوئی که بالا بیارم حاضر بودم 100 تا آمپول بزنم اما این حالت تهوع رو نداشته باشم خلاصه بعد از اینکه کلی قرص و شربت خوردم رفتم تویه اتاق جداگانه و گفتم تا 20 روز کسی دور و بره من نپلکه اگه میخواد زنده بمونه آخه خیلی درده بدی بود و همش عذاب آور بود بخصوص درد عضلاتش شب، بعد از اینکه کلی بدن درد رو طاقت کردم تا مسکن عمل کنه، خوابم برد اما نصفه شب همش بیدار میشدم از بدن درد نمی تونستم تکون بخورم یه درد ناشی و موزی افتاده بود تو جونم که داشت ذره ذره وجودمو می خورد خلاصه چند روزی اصلا از جام بلند نشدمو فقط واسه دستشوئی از اتاق میومدم بیرون اونم وقتی میومدم بیرون شال گردنم می پیچوندم دوره بینیو دهنم که بقیه دچارش نشن یهو داشتم تو بیکاری فکر میکردم که یه چیزی یادم اومد، نکنه زهراهم گرفته باشه؟(زهرا دوستمه که با هم رفته بودیم بیرجند) بهش اس ام اس زدم که تو همچین علائمی نداری ،خدا رو شکر اون نگرفته بود و از این بابت خیلی خوشحال بودم تا اینکه بعد از اینکه حدود یه هفته تو اتاقم قرنطینه بودم و تنها سرگرمیم اس ام اس دادنو و تلویزیون دیدن بود یه روز مامانم گفت پاشو بیا بیرون جذام که نداری همش تو اون اتاقی خلاصه بعد از یه هفته از قرنطینه خارج شدم اما بعد از من مامانم به این آنفولانزای نامرد دچار شد بعدم بابام و تنها فردی که تو خونواده ما دچار نشد خواهر کوچیکم بود عاطفه طفلی هم تو مشهد گرفته بود و یه هفته از درس و داشنگاه افتاد تو فامیلم هم خاله هامو دائی هامو بچه هاشون گرفتن و خلاصه خره هممون رو چسبید و به سختی ول کرد این بیماری موزی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:10 توسط الهام |
|
|
این روزها سره سفره سحر یا افطار یاده 2 سال پیش میفتم رمضان تو خوابگاه که مصادف بود با اولین روزهای دوری من از خانواده و تلاش برای کنار اومدن با محیط خوابگاه و اولین قدم های روی پای خود ایستادن گرچه همین تنهایی اش خیلی زجر آور بود اما اکثره اوقات یه اتفاق هایی میفتاد که اشک ما صفری های بدبخت(کنایه از ترم یکی)در میومد اون موقع ها یعنی روزهای اول ترم یک ما6 نفر بودیم که هممون ترم یکی بودیم و هر کدوممون تویه اتاق جداگانه افتاده بودیم که بقیه شون ترم بالایی بودن و از اونجایی که این رسم ، یه رسم قدیمی بود(منظورم رسم اذیت کردن ترم پائینی توسط ترم بالایی که سینه به سینه بین ورودی ها منتقل میشد)ما 6 تا ترمک بدبخت از ترسه ترم بالایی هامون و اینکه چشامون تو چشایه وحشتناکه شون نیفته همیشه تو نمازخونه بودیم و فقط موقع خواب وقتی همه برق ها خاموش بود یواش یواش می رفتیم تواتاق و می خوابیدیم(حداقل واسه من یکی که اینطوری بود) ترم 1 ،ما هم که اکثره کلاسامون بعد از ظهرها بود(بااینکه روزانه بودیم)وقتی که از دانشگاه میومدیم خوابگاه مصادف بود با تمام شدن اذان و اتمام توزیع غذا(و این یعنی مرگ اخه سحری که درست و حسابی نمیخوردیم در طول روز هم اینقدر از سرویس جا میموندیم و مجبور بودیم مسافتی طولانی دنبالش بدویم که دیگه هیچ توانی واسمون نمی موند) یادمه اکثره روزها بهمون غذا نمی رسید یا کم می رسید مثلا واسه 6 نفر اکثره اوقات به اندازه 3 یا 4 نفر غذا داشتیم .که واسه همین پیشامدها یه بار نزدیک بود اشکمون در بیاد (شایدم در اومد درست یادم نیست) اون موقع ها حتی تو نمازخونه افطار و سحری میخوردیم ... دمش گرم یادمه " زهرا ن " که همیشه مثل یه مامان هوامو داشت با اینکه 2 سال فقط ازم بزرگتر بود و اتاقشم طبقه پائین بود نیم ساعت قبل از اذان صبح بلند میشد از طبقه پائین هلک هلک میومد بالا غذاها رو گرم میکرد (البته اگه گازه خالی پیدامیشد!)بعد میومد هر کدوممون رو از یه اتاق واسه خوردن سحری بیدار میکرد(اون موقع ها برام خیلی دردناک تموم می شد) تازه همون غذایی هم که بهمون میدادن خیلی افتضاح بود تا حدی که من اصلا نمی تونستم بخورم مثلا استامبولی و ماکارونیش بعضی وقتا که واسه افطار بهمون کوکو سیب زمینی می دادن براحتی پوست سیب زمینی ها از توش هویدا بود و این یعنی آشپزها سیب زمینی ها رو بدون پوست کندن کوکو میکردن البته گاهی اوقات پروتئین مفید هم توشون پیدا میشد(منظورم جک وجونوره) تازه دردسر که فقط سحری خوردن نبود وقتی که خوردن سحری تموم میشد باید می رفتی تو صف اب سردکن اگه آب خوردی که خوردی وگرنه اگه پشیمون می شدی 4 ساعت باید میرفتی تو صف دستشوئی واسه مسواک زدن (وای چه سخت بود)که تا وقتی به تموم اینا رسیدگی کردی اذان صبح سالهاست که تموم شده و سپیده هم زده ... اما با همه ی اینها تازه دارم می فهمم دوستی ها تو ترم 1 چقدر بی آلایش بود گرچه تا ترم 4 با بعضی از بچه ها خیلی دوستی عمیقی پیداکرده بودم که حتی هنوزم که هنوزه دلم واسشون می تپه ... به خصوص 3تا دوست عزیزم که اسمه هر 3 تاشونم زهرا بود زهراها خیلی دوستون دارم و دلم بی تابانه واستون تنگ شده امیدوارم هرجا هستین به آرمانهاتون برسید چون بدون حضور شما زندگیم تو بیرجند لنگ بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:6 توسط الهام |
|
|
آسمان وقت سحر چه تماشا دارد!!! خدابا برای تو روزه گرفته ایم و به نعمت تو افطار کرده ایم پس از ما قبول فرما قطعا تو شنوای دانایی
چه زیباست برای تو نیاشامیدن و چه زیباست برای تو تناول نکردن و چه زیباست برای تو از لذت گناه چشم پوشی کردن من تمام این زیبایی ها را دوست دارم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:3 توسط الهام |
|
|
گاهی اوقات ما آدمها نسبت به احساساتی که داریم دچار اشتباه میشیم یکی از این اشتباهات می تونه در مورد احساس عشق با دوست داشتن وجود داشته باشه با کمک کتاب هبوط در کویر تفاوت های عشق با دوست داشتن بهتر مشخص میشه که من قسمتی از اون رو می ذارم تو وبلاگم شاید برای شناسائی احساستون بدردتون بخوره دوست داشتن از عشق برتر است .عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی.اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال ،عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ،دوست داشنتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق در فالب دلها ،در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی ،متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ،اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها ،بر خلاف غریزه ها،هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه ی خویش دارد ،می توان گفت که به شماره ی هر روحی ،دوست داشتنی هم هست. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سالها برآن اثر می گذارد ،اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست ... عشق در هر رنگی و سطحی ،با زیبائی محسوس ،در نهان یا آشکار ،رابطه دارد .چنانکه شو پنهاور می گوید: شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، ناگه تاثیر مسقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید ! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند .عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ،اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است .اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ،اگر تماس دوام یابد به ابتذال می شکد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز "،زنده و نیرومند می ماند ،اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست ،دنیایش دنیای دیگری است . عشق جوششی یک جانبه است .به معشوق نمی اندیشد که کیست؟یک " خود جوشش ذاتی " است ، و ازاین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه می ماند وگاه ، میان دو بیگانه ی ناهمانند ،عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یک دیگر را نمی بینند ،پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن ،چهره ی یکدیگر را میتوانند دید در این جاست که گاه ، پس از جرقه زدن عشق ،عاشق و معشوق که در چهره ی هم می نگرند ،احساس می کنند که همیدیگر را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنائی پس از عشق -که درد کوچکی نیست - فراوان است. اما دوست داشتن در دوشنائی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید ،و در حقیقت ، در آغاز ، دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ،و پس از "آشنا شدن است " که "خودمانی " می شوند ، دو روح ،نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یک دیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خود به خود ، دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه ی مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق های روشن و پاک صمیمی " ایمان " در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف -همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه ی درد آلود نیایش مناره ی تنها و غریب آنرا به لرزه میاورد -هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گل های مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را ،به مهر و عشوه ای بازیگر شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی این دو می زدند.عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق . عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن . عشق بینائی را می گیرد و دوست داشتن می هد . عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .از عشق هرچه بیشتر می نوشیم ، سیراب تر می شویم ،و از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر .عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نو تز . عشق ، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست . در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که "هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند " که حسد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود ، با هر دو دشمنی می وزرد و معشوق نیز منفور می گردد و دوست داشتن اسمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ،از جنس این عالم نیست ، عشق لذت جستن و دوست داشتن پناه جستن است. این بود گوشه ای از تفاوت عشق با دوست داشن از نظر دکتر علی شریعتی البته هر کسی میتونه یه تعریفی داشه باشه از عشق یا دوست داشتن که نتونه این تعاریف بالا رو قبول کنه ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:56 توسط الهام |
|
|
چه زیباست کلام دکتر علی شریعتی در کتاب " هبوط کویر" دو تن برای خوشبخت بودن به هم نیازمندند و دو یکدیگر برای بودن! در اینجا شادی درد خنده مسخره ای است ، خوشبختی منجلاب پست و گدایانه ای است ای که تو را پس از چهار نسل پیاپی ، پس از یک قرن مدام بر سر راه اجداد بزرگ و پاکنهادم یافته ام ! من به تو محتاجم ، باش! ای که تو را نمی دانم چه بنامم ، همه کلمات با آنچه میان من و توست بیگانه اند ، کلمات خدمتگذاران پست دیگرانند و من هیچ کلمه ای را برای گفتگوی با تو شایسته تر از " سکوت" نیافته ام ! آیا سخن مرا می شنوی؟ هر جا هستی ، لحظه هایی را برای شنیدن سخنان من به گوشه ساکتی پناه بر و به من گوش ده ، آیا در آن لحظاتی که همه جا در سکوت آرام گرفته است و همه چیز خاموش شده است صدای مرا نشنیده ای که با تو سخن می گویم ؟ من همواره در خلوت غمگینم با تو گفتگو دارم ، تو در تنهایی من همیشه هستی ، هرگاه که به انزوای خاموشم سر میکشم تو حاضری و با چهره ی مهربان و لبخند نوازشگر و نگاههای تسلیت بخش خویش پیشم می خزی ، گرد ملال زندگی را از رخسار خسته ام می زدائی ، لبخند امید بر لبان تلخم می نشانی ، تسکینم می دهی ، آرامم میکنی ، توانم می بخشی ، جانم میدهی ، امیدوارم می کنی ، مرا بیادم می آوری ، سیرم می کنی ، سیرابم میکنی ، مغرورم می کنی ، خودخواهم می کنی ، تلخیها را از جانم می شوئی ، جراحتها را در قلبم مرهم مینهی ، دردها را در روحم التیام می دهی ، رنجها را در جانم محو میکنی ، خوبم می کنی ، تندرستم می کنی ، راضیم میکنی ، تو اکسیر منی تو معنی زندگی منی ، تو سر منزل هر سفر منی ، تو سرچشمه هر عطش منی ، تو خوب ترین من های منی ، تو روح کالبد منی ، تو نگاه چشم منی ، تو نبض رگ های منی ، تو تپش دل منی ، تو گرمای تن منی ، تو وزن بودن منی ، تو دم هر نفس منی ، تو هر لحظه عمر منی ، تو مخاطب هر خطاب منی ، تو گیرنده هر نامه منی ، تو منادای هر ندای منی ، زیبائی هر لبخند توئی ، شهد هر بوسه توئی ، شکر هر شربت توئی ، نشئه هر شراب توئی ، گرمی هر امید توئی ، نازکی خیال توئی ، قامت آروز توئی ، پرتو هر شعله توئی ، جاذبه زمین از توست ، خرمی بهار از توست ، سبزی سبزه ها توئی ، آبی آسمان توئی ؛ نخلستان علی توئی ، درخت بودی بودا توئی ، آتش طور موسی توئی آه این تصویر آشنا کیست؟ تصویری که سالهای دراز بوده و هست و همواره او را دوست می داشته ام و همواره آنرا باخودم خویشاوند می یافته ام و میدانسته ام که این عکس یادگاری کسی است که نمی دانستم کجا او را دیده ام ؟کجا هست؟اسمش چیست؟ اما می دانسته ام که این چهره ی عزیزی است که با من "خویشاوندی بسیار نزدیک" است ، مثل اینکه ، نه ، حتما ما را از یک گل سرشته اند ، مثل اینکه در دنیای دیگری ، پیش از این با او زندگی کرده ام ، اهل یک مملکت بوده ایم ، یک شهر ، یک محله و شاید هم یک خانواده و مثل اینکه با هم بزرگ شده ایم ، کودکی را با هم بوده ایم ، خیلی باهم رفیقیم و همروح و مثل اینکه اصلا کودکی رابا هم بوده ایم ، و بعدها که نمی دانم کی و کجا ، آن سر و سامان بهم ریخته و قیامت شده و در این دنیا دیگر او را گم کرده ام و هنوز او را نیافته ام ، ندیده ام ، اما خاطره ای گنگ ولی بسیار سنگین و زنده از او همواره در من بوده و هست و مرا همواره در پی خویش میکشانده و در هر چهره ای او را می جسته ام و نمی یافته ام و هر صدای پائی مرا به خود آورده که شاید او است و نبوده است وبا صدای هر دری از شوق پریده ام که اوست و نبوده است و کم کم از یافتنش نومید شده ام و از یاس دیگر به هیچ صدای پائی گوش نمی دهم و هیچ صدای دری مرا از خویش بدر نمی برد و در هیچ آوازی طنین آشنای او را نمی شنوم و کم کم یقین کرده بودم که او نیست ، شاید او اصلا به این دنیا نیامده است و همانجا مانده است ، شاید مرده و شاید هم هست و من او را نمی بینم ، اما چهره اش در نظرم آشنا است و تصویرش در ضمیرم زنده است و همو است که همه ی چهره ها را در چشمم بیگانه کرده است و همو است که من او را تنها خویشاوند و تنها دوست و تنها هموطن و همخون و هم خانواده ی خویش در این غربت زندگی و غربت دنیا می دانم و نیست و همواره آرزوی یافتنش و دغدغه ی گم کردنش و خاطره آن " نمی دانم کی" هائی که با او بودم و با هم بودیم و او مرا بس بود و من او را بس بودم و من او را در خویش می دیدم و او مرا در خویش می یافت ، من خود را در او می دیدم و او خود را در من می یافت و او مرا در خویش می یافت من خود را در او می دیدم و او خود را در من می یافت و در کنار او گوئی خود را در کنار هستی می دیدیم و مرز انتهای هر چه هست ، با او خود را در انتهای همه راهها می دیدم و با هم چنان بودیم که گوئی تنها ئیم ، نه ، گوئی با همه ی راهها میدیدم و با هم چنان بودیم که گوئی تنهائیم ، نه ، گوئی با همه عالمیم ، تنها با او ، گوئی تنها با خودم بودم و در حضور هم گوئی هیچکس غائب نیست ، گوئی هیچ کس حاضر نیست ، هیچ چیز که نباشد ، با او اضطراب "ناگفته ماندن" نبود ، سکوت نبود و گفتن نبود ، آرامشی و اطمینانی زاده ی رسیدن به سر منزل بود ، نیاز نبود ، انتظار نبود ، تشنگی نبود ، هراس نبود ، شور جوانی نبود ، سردی پیری نبود ، جوانی نبود ، پیری نبود ، تظاهر نبود و دروغ نبود و فریب نبود تصنع نبود و نمودن و بودن نبود ، تناقض و تضاد نبود ، یک من بود و نیازی به تحمل کشیدن باز چندین من نبود ، هیچ چیز نبود و همه چیز بود ، گوئی با هم زاده ایم و گوئی با هم خواهیم مرد ، نبض ها با هم می زدند و نفس ها با هم می کشیدند ، با هم زنده بودیم ، می اندیشیدیم و در میان ما فضا نبود و خلا نبود و نزدیک شدنها و دور شدنها نبود ، کلمه نبود " شرط " نبود ، هیچ چیز نبود و همه چیز بود رنج تلخ نبود ، طبیعت وحشی نبود و مرگ هراسناک نبود و سخت سخت نبود که اگر دو تن چنین خویشاوند ، چنین دوست با هم بمیرند مرگ هراسناک نیست هراس مرگ از آنست که گریبان آدمی را تنها می گیرد و جدا می کند ، با هم به سراغ مرگ رفتن وحشتناک نیست ، با هم مردن سخت نیست ، که اگر بگوئیم لذت بخش هم هست باور نمی کنند؛ با هم رنج بردن تلخ نیست ، که اگر بگوئیم شیرین هم هست باور نمی کنند ؛ با هم زیستن و در زیر این آسمان دم زدن غربت نیست ، همه بدیها ، سختی ها ، تلخی ها و بی طاقتی ها و وحشتها همه از تنهایی است ، از مجهول ماندن است ، جدا مردن است. نمی دانید سلول تنگ و تاریک زندان اگر زندانی تنها نباشد فراخ است ، بیکرانه است ، مهدآزادی است و خانه است و زندگی است اما می دانید که بر روی این خاک ، اگر تنها بمانیم چقدر تنگنای کور است ؟ و افق ها چه دیواره های سخت و بلند و نزدیک است و آسمان چه سقف کوتاه و سنگین ! و من او را از آن روز که به این دنیا افتاده ام گم کردم و هر چه گشتم نیافتم ، تصویرش را در عمق فرو بسته وپاک خویشتنم در قابی از خود خودم ، از عزیزترین و خوب ترین تکه های جانم گرفته بودم و به یادگار آن ایام نگاهش می داشتم و چون از یافتنش نومید بودم نگاهم را از عکسش بر نمیگرفتم و چون از یافتنش نومید بودم گوشم را به صدای هیچ پائی نمی بستم ، و چون از یافتنش نومید بودم، انتظار نمی کشیدم ،چشم براه نبودم ، باور نمی کردم ، تردید نمی کردم ، چه ، یقین داشتم که او را نخواهم یافت و یقین داشتم که او نخواهد آمد و من وفای او را عهد بسته بودم و با هیچ فریبی بر آن نمی شدم که آنرا بشکنم ،هیچ پیامی مرا به خویش نمی خواند که می دانستم پیام او نیست و از این رو دیگر به بیرون نمی اندیشیدم و در انتظار وحی نبودم ، سر از دورن خویش بیرون نمی کردم که تصویرش در درون بود و من رنج تنهائی و غربت وبیگانگی را در درون فراموش می کردم که در بیرون با همه تنها بودم ، که در بیرون سکوت بود و غربت بود و بیگانگی و ناآشنائی و در درون تصویر او بود و در درون تنها نبودم و این بود که از هر دستی که ، حتی به مهر ، می کوشید تا مرا از اندرون بدر آورد بیزار بودم و از هر که مرا رها می کرد و به خود وامیگذاشت ممنون
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:55 توسط الهام |
|
|
لحظه به لحظه میشکنم سایه به سایه هر نفس زندونیم تو دست تو، تو این زمین تو این قفس لحظه به لحظه گم شدم تردید من شکی نداشت نفس نمونده واسه من این گم شدن نفش نذاشت از این قفس از این زمین خوام برم پر بکشم برای این همه دیوار یه گوشه ای در بکشم
سلام خدا این روزا چم شده؟ حس میکنم دیگه افکارم ته کشیده هیچی نمیتونه تو این روزا خوشحالم کنه انگیزه ای برای ادامه ندارم وجودم رو پوچی احاطه کرده پوچی و بی هدفی حال این چند وقته منه دلیلش رو شاید فقط خودمو خودت می دونیم البته بعید بدونم که خودمم درست بدونم اسمون دلم بس که ابریه حتی با یادآوری خاطرات خوب هم افتابی نمیشه این روزا همه به پروپام میپیچن دلیلش رو باید ازشون بپرسی اخه ایها الناس این درسته دلی روکه ابریه بارونی کرد؟ این هنره؟؟؟؟؟؟ این روزا دلم خیلی هوس بارون کرده بارون نم نم پاییز دلم میخواد شب که میشه برم تمام خیابونها رو زیر پام ببرم و کسی کاری بهم نداشته باشه و با تو نم نم حرف بزنم اخه خداجونم حکمتت رو عشقه تو که ادم رو تو همه چی ازاد گذاشتی چرا تو مرگه خودش ماها رو ازاد نذاشتی؟؟ شاید زندگی واسه مون گاهی اوقات اونقدرسخت و بی ارزش میشه که فقط مرگه که میتونه معنی دارش کنه مرگی که هیچی ازش معلوم نیس خدایا شاید اسمه این حرفایه من ناامیدی باشه اما نه، اسمشو توبذار خسته شدن خشته شدن از دست بنده هات از دست رفتارایه ازار دهنده شون خسته شدن از این همه بی هدفی و پوچی خسته شدن از این همه افتاب خسته شدن از همه تنهایی های بی تو بودن خسته شدن از همه روزمرگی خسته شدن از لحظات بی تو دوست دارم برم یه جایی که فقط خودم و خودت باشیم بدون مزاحم خسته ام از این همه مزاحم خسته شدم از این همه ابری بودن دل حتی ارزوهای قشنگ قشنگ نمیتونه لبخند رو رو لبام بیاره می خندم اما نه از ته دل این روزا فقط میتونم از ته دل گریه کنم نمیگم از تو ناراحتم نه از خودم ناراحتم و از بنده هات از بنده هات از بنده هات اما تو مقصر نیستی این ما بنده هاتیم که گاهی اینقدر بد میشیم که تورو از یاد می بریم و یه کاری میکنیم که یکی مون از زندگی خسته شه تا به اشکاش بخندیم
خدایا خسته شدم منوببر پیشه خودت ببر یه جا که من باشم و خودت بدون مزاحم دیگه وقته رفتنه بگو قبوله!!!من از همین الان منتظره اومدنه پیشتم فقط سریعتر طاقتم طاق شده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:4 توسط الهام |
|
|
اگه شکسته پای من گریه نکن عصای من هر چی شکسته بنویس به پای گریه های من اگه تمومه طاقتت نمونده روزه راحتت نگاه با صداقتت غنیمته برای من آینه و شمعدون نمی خوام من لب خندون نمی خوام هر چی که خنده اس واسه تو هر چی غمه برای من بخند و از خنده بگو از غم بازنده بگو عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من عشق منو می خوای چی کار عذر و بهونه کم بیار دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به جای من
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:0 توسط الهام |
|
|
استاده اصول سرپرستی مون همیشه حرف های خیلی قشنگی میزد اون میگفت زنها خیلی کم می میرن یا اصلا نمی میرن میگفت مثل اخوند بالایه منبر نرو هر چی میخوای گریه کن می گفت از نظرش انسان در طول زندگی 3 انتخاب مهم داره : 1-انتخاب رشته تحصیلی 2-انتخاب شغل 3-انتخاب همسر که با اشتباه در اولین انتخاب سایر انتخابها متذلل می شه میگفت کشورهای توسعه یافته در باره کشور های در حال توسعه همیشه میگن که اول عمل می کنند و بعد فکر میکنند برنامه ریزی اساس موفقیت انسانها در آینده اس مردها چون پناهگاه خوبی ندارند زودتر و بیشتر می میرند زنها نیاز به تکیه گاه دارند و اما مردها نیاز به پناهگاه سیاست و زبان زن نگهدارنده و پایبند مرد به زندگی و زن است. میگفت روان شناسان اعتقاد دارند که تمام مردم دیوانه اند حتی خودشان دلیل=آیا انسان عاقل کار بیهوده انجام میدهد ؟ اکر هر انسانی کارها و گفته هایش رابررسی کند به میزان کارهای بیهوده درجه دیوانگی اش بالا میرود هرگز زود قضاوت نکنیم که شکست می خوریم همیشه بگویید بعدا که بررسی کنم آنگاه نتیجه خواهم گرفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:38 توسط الهام |
|
|
چقدر وحشتناکه که هیچ کس دلش برای من تنگ نشد
هیچ کس نپرسید کجایی؟؟؟؟؟!!! حتی اونایی که که خیلی دم از معرفت می زدند یاده حرفه یه بنده خدا افتادم که یه بار بهم گفته بود به سایه ها دل نبند راست گفت!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:20 توسط الهام |
|
|
نزدیک ایامه نیمه شعبانه و شبای پر فیضیه
این ایام اگه با خلوص نیت دعا کنیم حتما برآروده میشه اگه به صلاحمون باشه یادمون نره واسه مریص ها هم دعا کنیم با الخص اونایی که دکترا جوابشون کردن منم یه التماس دعا دارم واسه یه دختر بچه ۸ ساله که سرطان خون داره و تحت شیمی درمانی قرار گرفته این دختره که اسمشم مهدیه اس نوه عمو مامانمه و تک فرزنده بیایم دعا کنیم که به برکته اسمشم که شده حضرت مهدی (عج)شفاش بده و یه فامیل رو شاد کنه آمین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:32 توسط الهام |
|
|
تو فیق اجباری
ترم 3 بود و این توفیق اجباری نصیب من شده بود که دوباره درس بسیار شیرین سی پلاس پلاس رو پاس کنم این درس که 3 واحدی بود و من ترم پیش با نه و نیم افتاده بودمش(از اونجایی که من می دونم اکثره دانشجوهای نرم افزار با این درس مشکل دارند )از قضا ترم سه استادمون عوض شد و به جای آقای آذری با خانوم قاسمی این درس رو ارائه دادند . خلاصه من که مطالب برام کاملا تکراری بود هیچ وقت سره کلاسش درس گوش نمی دادم . چون نحوه تدریس فرق داشت، قاطی میکردم اگه گوش می دادم. خلاصه مجبور می شدم خودم رو با کاری مشغول کنم که اکثره اوقات یا می خوابیدم سره کلاسش یا اینکه تو اینترنت بودم ساعاته عملی اش رو و یا ... اما وقتی که دوساعت تئوری اش بود دستم کمی بسته می شد واسه اینکه خودم رو سرگرم کنم یهو به سرم زد که هندزفری بذارم تو گوشم و آهنگ گوش بدم همین کار رو هم کردم چون کلاسمون ساعته هفت و نیم صبح بود همیشه کلاس خیلی سرد بود منم اونروز سوئی شرت پوشیده بودم و اخره کلاس نشسته بودم و گوشیم تو جیب سوئی شرت و هندزفری رو از داخل مانتوم رد کرده بودم به داخل مقنعه ام و تو گوشام که هیچ کس نفهمه که چی به چیه واصلا متوجه نشه . خلاصه کلاس شروع شد و استاد درس می داد تا اینکه یه تمرین داده بود گفت کسی به جواب رسیده ؟ هیچ جوابی از کلاس شنیده نشد تا اینکه دوباره گفت اگه کسی نوشته بیاد پایه برد و بنویسش باز جوابی شنیده نشد منم که بی خبر از کله اتفاقات کلاس داشتم آهنگه " بدو بدو"ساسی مانکن رو که خیلی هم شاده گوش می دادم یهو که توجهم جلب شد اطراف دیدم همه ساکتن و دارن به من نگاه می کنن؟ یه آن گفتم نکنه صداش زیاد شده و استاد فهمیده صدایه گوشیمو بستم و دیدیم هم اتاقیم که مثه من اونم این توفیق اجباری براش پیش اومده بود میگه الهام استاد گفت برو پایه تخته چرا نشستی؟> وای تا اینو گفت رنگ از رخسارم پرید بلند شدم ایستادم طوری که پشتم به استاد بود به دوستام گفتم وای بچه ها حالا گوشیم رو چطور در بیارم از تو سوئی شرت و مانتو و مقنعه ام؟ هر فکری کردم دیدیم تابلو میشه استاد می گفت خانوم ....بیا دیگه یه نگاه انداختم به ردیف جلو دیدم که از صندلی ها بسته شده و جا واسه عبور نیست تا بچه ها صندلی هاشون رو جلو عقب کردن هر طوری بود هندزفری رو با هزار تا بدبختی در آوردم داشتم پس میفتادم چون خیلی تابلو این کارو کردم تموم بچه های کلاس فهمیده بودن که من داشتم آهنگ گوش می دادم و استاد هم حتما فهمیده بود که منو از بین اونهمه دانشجو برده بود پایه برد تازه وقتی هم رفتم پایه برد اون برنامه لعنتی رو یا د نداشتم و کلی آبروم رفت ولی در کل خاطره ای جالب بود اما با اینکه این اتفاق برام افتاد بازم برام درس عبرت نشد و سره هر کلاسی که ازش خوشم نمیومد اهنگ گوش می دادم مثلا اخلاق اندیشه کارآفرینی و... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:26 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
من الهام متخلص به" اشکان " متولد 15فروردین 69 متولد تربت حیدریه کاردان نرم افزار از بیرجند(دوران دانشجویی هم خزان شد) اینم ایمیلمه " redlove3000_elham@yahoo.com " اگه خواستی ایمیل بده |
| پیوندهای روزانه |
|
نرگســی سایت اهدایه اعضا فـــــــــریباجان (هم اتــــــاقی) نگـــــــــین جون(هم اتـــاقی) داماد گلمون زمزمه دلتنگی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
| set as your home page |