تبليغاتX
بنام خدایی که از شدت حضور ناپیداست

بنام خدایی که از شدت حضور ناپیداست

غریبی درد بی درمون غریبی



About Weblog


سلام
من الهام
متولد 15 فروردین سال 69 اهل تربت حیدریه
فازغ التحصیل رشته نرم افزار
عاشقه کوهنوردی و نوشتن
*زیر بار زور نمیرم
کلی دوسته خوب دارم که فقط و فقط واسه خاطره اونا وبلاگم رو آپ میکنم که در راسشون بچه های
گروه کوهنوردین و بعدشم همکلاسیای قدیمیه دانشگاه
همونطور که از عکس این بالا مشخصه عجیب پرسپولیسی ام
ازون دو آتیشه هاش
--
کم پیش میاد کسی رو لینک کنم مگه اینکه یا همشهری باشه یا کوهنورد
این دوتا مورد استثناس
---
طنز مینویسم، سیاسی مینویسم، انتقادی مینویسم،
بیشتر اوقات هم خاطرات و اتفاقاتی که واسم میفته طنز گونه مینویسم
----
کلا زندگی رو دوست دارم اما گاهی وقتا از زندگی کردن منصرف میشم
-----
راستی اگه اومدی کامنت بذار گرچه از این آمار شمار این کنار تعداد بازدیدکننده هام معلومه اما دوست دارم بدونم این خیل میلیونی ایی که میان وبلاگم همشون نظرشون چیه(-: ؟
------
راستی اگه کاری باهام داری ایمیل نزن کامنت بذار آخه ایمیلهام سالی یه بار هم چک نمیشه
-------
وجه تسمیه این وبلاگ هم برمیگرده به دوره نوجوونی و اینکه طرفداره پرسپولیسم
عشــــــق ســـــــــرخ
--------
در آخر هم باید بگم این وبلاگ 4سال پیش سره کلاس مبانی اینترنت استادی که فامیلش یادم نیس متولد شد
اکثره اوقات هم بد موقع آپش میکنم
نصفه شبها و سره ظهر
کلا آدم متفاوتی ام و وبلاگمم متفاوته
*****
در وصف کوه
از اینجائی که من هستم تموم شهر معلومه
کنارم خیلــــــــیا هستن، دلــــــم پیش تو آرومه

این آرامشه کوهه که منو جذب میکنه!

پروفايل نويسنده وبلاگ
Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

انتخابات مجلس شورای جنگلی(رمز شماره موبایلم بدون صفر اول)
snowing in my city
نیمه پره لیوان
روزی روزگاری
موضوع روز:
چرک نوشته
درس امروز: انواع تقلب و راهکارهای سودمند
من سالمم!
بادبادک
از چی بگم؟

Archive

بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
فروردین 1389
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آرشيو

Links

نــگيـــن واقعا نــــگيــن
قالب بلاگفا

Rss



{ادامه مطلب...}
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 11:40 توسط الهام |


یه شنبه 2 بهمن

از دیشبش یا نه از دیروز داره همینطور برف میباره

چه برفی

ازون برفای جون دار که هر وقت پرده اتاق رو میزنم کنار و با نگاهی به چراغ تو کوچه میبینم که شدتش خوبه، کلی ذوق می کنم

نصفه شب بیدار می شم از نوری که از پنجره ی اتاق میپاشه رو اشیای داخل اتاق متوجه میشم که آره

اون بیرون خبرایه خوبیه ، عجب روزی بشه فردا

صبح که میشه میبینم عجب برفی

منم که انگار نمیشه برف و بارون بیاد و بشینم تو خونه

روز رحلت پیامبره(ص)

امروز کوه رفتن تعطیله

اما دلم تو خونه صبر نداره

زنگ میزنم زینب

ای بابا جواب نداد

اس دادم زهرا

میگه میاد کوه

اس میدم فائزه میگه پایس

بهناز نمیاد

سمیرا رو هم با هر زوری هست راضی میکنم

زهرم که مثه همیشه میاد

واااااااای که چقدر شلوغه کوه

مردم چه شور و شوقی دارن

همه تیوپ به دست دارن میرن کوه

اصلا انگار ملت ضعفه برف داشتن

همه خوشحالن

به قول زهره پیامبره مهربونی ها واسمون رحمت آورده

با کلی اصرار گروه راضی میشه منو فائزه رو ببرن جائی که بتونیم مثه بقیه " لیز" بخوریم

اما همه تیوپ داشتن و ما ...؟

اول که زینب بارونیش رو داد اما کلا دردناک بود لیز خوردن باهاش

کمی رفتیم اونطرف تر

یه جا که خلوت تر بود و با فائزه خواستیم سر بخوریم  یه آقاهه با خانومش اومد و دید ما نمیتونیم لیز بخوریم بهمون خندید و خودش سوار بر تیوپش تا ته اون مسیر لیز خورد و دله ما طفلکیا سوخت

اما ازونجاکه زینب همه جا ، حتی تو کره مریخ هم یه دوستی واس خودش داره

اونجا هم که پیشکوه بود، تو همین شهره خودمون کلی دوست داشت

یکی از دوستاش با خونوادش اومده بود و داشتن با کفپوشای ماشینشون لیز میخوردن و حسابی کیف می کردن

ما هم پر رو، رفتیم کفپوش ها رو ازشون گرفتیم و لیز خوردیم

اولین نفر من بودم، واقعا خوش گذشت

زیر زبونه منو و فائزه و مهدی از همه بیشتر مزه کرد

بقیه که دوست نداشتن

اینقدر با فائزه سر خوردیم و لیز خوردیم که دیگه خسته شده بودیم اون مسیر رو بریم بالا تا برسیم به تپه ی پرش و لیز بخوریم

بچه ها که دیگه خسته شده بودن هی به ما می گفتن بریم دیگه

ما هم می گفتیم ایندفعه دیگه دفعه آخره

اما همون دفعه از دفعات قبل بیشتر خوش می گذشت و باز سر می خوردیم و هر دفعه بود دفعه آخر

گرچه اثره قلوه سنگ ها و کلوخ های موجود در راه هنوز بر روی بدنمان هویداست و دردناک

اما واقعا خوش گذشت و به قول دوسجون روزی بود که در اذهانمان حک شد

بعدم یه چای زدیم و راهی شدیم

واقعا اون روز پیشکوه شلوغ شده بود، پر بود از ماشین و آدم

اونروز روزه 2 بهمن بود، سال هزار و سیصد و نود!

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 11:11 توسط الهام |


نیمه پره لیوان
صبح شده انگار
ساعت 6 و 53 دقیقه بیدار میشم
همش کابوس دیدم که با دوستم دعوا می کنم
بـــــــــــــــــاز ای الــــــــــــــــهه ی نــــــــــــــاز!
از ضبطه اتوبوس داره پخش میشه
امروز انگار 5 شنبس و چون آجی کوچیکه تعطیله پس همه چی تعطیله نه خبری از چای هست و نه صبحونه
صدقه سری ایشون ما هر روز یه چای می خوردیم
آستین بالا می زنم و خودم چای و صبحونه رو جور می کنم و مثه هر روز از خونه می زنم بیرون
راهی می شم سمت 4 راه خواف
بر عکس روزای قبل اتوبوس هست
خوب موقعی رسیدم آخه اتوبوس تعداد کمی صندلی خالی داره
ناکس چه آهنگه قر داری داره پخش میشه از ضبطش
ترانه اش اینه: زندگی با تو چقدر قشنگه خوبه من، معین خوندتش
اه چرا ردش کرد؟
زد یه آهنگ جوادی آورد
عجبا داشت بچگیام جلو چشام فلش بک می خورد با این آهنگه اما شاگرد شوفر نذاشتا
یه خانومه 70-80 ساله کنارم میشینه
قیافه ی سادش نشون می ده روستائیه
واسه اینکه گرمترش شه 2 تا چادر سر کرده
اینو وقتی فهمیدم که وقتی گرمش شد اون یکی رو از سرش کشید پائین
وقتی می بینمش یاد پدربزگ خدا بیامرزم میفتم
که زمستون سال 85 فوت شد
یه مرده جنتلمنه به تمام معنی ، یه خانزاده ی با شخصیت و خوشتیپ و چشم رنگی که وقتی بچه بود چون بچه ی خان بود جای اینکه مثه بقیه هم سن و سالاش بره دنبال کار و کشاورزی رفته بود مکتب و حسابی درس خونده بود و کلی شعر از حافظ و سعدی و بوستان و گلستان و ... حفظ بود البته با یه خط خیلی خوش
قرآن رو با صوتی زیبا می خوند و هرازگاهی که حال داشت کتاب حافظی رو که بابا براش برده بود باز میکرد و چند بیتی می خوند
یه مونس دیگه هم داشت، رادیو
شبا می زد رادیو فردا
روحش شاد
باگذشت 5 سال اصلا یادش کهنه نشده ، بخصوص واسه من که شاید هفته ای چندین بار یادش کنم و واسش فاتحه ای بخونم
حاج خانومی که کنارم بهم میگه پرده رو بزنم کنار ، تا میزنم کنار تیغ اشعه ی خورشید راست میزنه تو چشمم
بهش میگم حاج خانوم آفتابه
با لهجه محلی می گه عیب نداره بده کنار گرم شیم
منم با اینکه چشام از فرت نور خورشید لوچ شده بود اما اطاعت می کنم
پرده  های اتوبوس سبز رنگه
تا حاج خانوم روش رو می کنه اونور، زودی پرده رو می کشم (-:
به آقایونی که صندلی مجاور ما نشستن میگه پرده رو بزنن کنار تا بتونه اونور جاده رو هم تماشا کنه
شیشه ی اتوبوس موج داره باعث شده همه چی اون بیرون با ریتمی آروم برقصه
حاج خانومه ازم سوال کرد
هندزفری تو گوشمه
درش میارم و ازش سوال می کنم که چی گفته؟
پرسید تا رشتخوار چقدر راهه؟
انگار ماله این طرفا نیست آخه به اولین روستا که رسیدیم فکر کرد شادمهره
وااااااااو
چه کوه های باحالی !
رو ارتفاعات بالاش برف داره
چه ارتفاعات وحشی ایی
چرا تو این چند روز ندیدمشون؟
آها، آخه تو این چند روزه همش چشمم دنبال قبرستون و کشتارگاه بود تا طبیعت بین راه
دوست دارم از همشون بالا برم
یکی از بچه ها زنگ میزنه که کجائین؟
تا اومدم بهش بگم رسیدم و 5 دقه دیگه اونجام اتوبوس پیچید به پمپ بنزین
چقد دوست دارم این درختای کاج بلند تو این بوستانه رشتخوار رو
اینقدر بلندن و بهم تنیده که هیچ نوری زیرشون در جریان نیست و سایه ی یکدست همیشه زیرشون هست
دقیقا مثه درختای کاجه بلنده پارک صیاده بیرجند
کلا درخت ها رو دوست دارم
بخصوص درختای قدیمی و تنومند رو
انگار بهم انرژی می دن، اکسیژن خالص
وااو
باید زودتر برم بچه ها منتظرن
...


 

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 9:32 توسط الهام |



روزی روزگاری دقیقا در 22 سال و یک روز پیش صدای ونگ ونگ کردن نوزاد دختری
گوش تمام عالمیان را کر کرد
کر کرد؟
نه ببخشید نوازش داد
{ مادر دخترک تا صدای ونگش را شنید با خود اندیشید که این طفل از برای چه می گرید؟
مادربزرگش او را گفت : آمده است در این دنیا که بگرید
مادرش با تعجب گفت ؟؟ آیا کاره دیگری ندارد در این دنیا بکند؟
مادربزرگش گفت چرا ولی باید از گریه کردن شروع کند و داستان ما اینچنین شروع گشت}
البته نه داستانه ما داستانه زندگی پلنگ جان
پلنگ جانی که الان 1 روز از  آغاز 22 سالگی اش می گذرد و حتما لحظاتی شیرین داشته در روز تولدش
ما این پلنگ جان را از سال اول راهنمائی می شناسیم و دوستیم و خلاصه مو در آسیاب هم سپید کرده ایم
البته ناگفته نماند هرازچندی هم مو از سر هم کنده ایم
و این شده است که ایشان تبدیل گردیده اند به قدیمی ترین دوست ما
پلنگ جان تولدت مبارک بعلاوه اون آرزویه قشنگی که اولین دقیقه روزه تولدت واست اس ام اس کردم(-:

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 9:53 توسط الهام |


 

دیشب داشتم به این فکر می کردم که تو صدا و سیما چیزایه پیش پا افتاده رو قلمبه میکنن و به مردم نشون می دن اما چیزای قلمبه سلمبه رو زیر سیبیلی رد می کنن

مثلا یه نمونش همین فیلم تا ثریاس

تو این فیلم همه می بینیم که این بنده خدا واسه کمتر از 10 میلیون تومن ربا شد این و اینهمه آبروش رفت

حالا اصلا کسی یادش هم نمیاد تو تلویزیون که بابا سه هزار میلیارد ملت فرت شده

فکر کن همین کارگردانه تا ثریا بخواد واس اون اختلاس سه هزار میلیاردی فیلم بسازه

دیگه اونوقت خدا بخیر کنه با دله مردم

کلا ما ایرانیا عادت کردیم که همش فیلمای غمناک ببینیم که غم خودمون یادمون بره و وقتی ببینیم از خودمون بدبخت تر ها هم هستن لب از شکوه بربندیم

منم انگار کارم شده فقط غر زدن و انتقاد

******

راستی این هفته یه خبره خوش شنیدم اینکه بالاخره جاسبی ول کرد این صندلی دانشگاه آزاد رو

این رئیس جدیده، دانشجو رو میگم هنوز نیومده قول داده شهریه ها رو تا دو سال دیگه 20 درصد کاهش بده اونم با تاسیس بانک دانشگاه آزاد

فقط همین یه بانک رو کم داشتیم

قربونش برم همه جا بحران اقتصادیه همه ی بانکای دنیا ورشکست می شن اما برعکسه تو ایران انگار به بانک دار ها خوش می گذره و هی بانک تاسیس می کنن

شایدم واس همون جریان سه هزار میلیارد تومنه

آخه همه میدونن که همش زیر سره یکی از بانکای دولتی بوده

****

شنیدی حبابه سکه ها ترکیده؟

ترکیده که چه عرض کنم منفجر شده

نابود شده

از وقتی پای دلال ها از بازار سکه بریده شد(به ظاهر) قیمت سکه ها توپ شد

 کاش به حرف بهناز می کردم و با همون چندر غازه سرشماری سکه می گرفتم و الان حداقل 60 تومنی سود کرده بودم

اما منکه می دونم چی میشه

تا من بخوام برم سکه بگیرم گرون تر میشه و همین که گرفتم ارزون تر از تخم مرغ یا شایدم شلغم

شاید این گرون شدن سکه ها هم یه مکانیزم تدافعی از طرف دلالان سکه اس

رفتن نشستن تو سایه و با یه اشاره قیمت رو بالا پائین می کنن هان چی میگین؟

کلا کشوره ما کشوره دلالاس

همه چی شده واسطه گری و دلال بازی و بحساب به خودشون اسمه باکلاس

agent

رو دادن

بیخیال

میگم ما هم بد نیس بریم تو همین کار

البته این کارا عرضه میخوادا

که ما نداریم

هرکی نیاز به یه مغز متفکر داشت واسه این کار من در خدمتم

ریا نشه همین کیروش رو من آوردم ایران

بعدم چون پرسپولیسیم رفتم تو کاره آوردنه دنیزلی

که دمش گرم بد نتیجه نگرفته تا حالا

ما که راضیم ازش

قراره برم تو کاره بیل گیتس

بیارمش یه شرکت کامپیوتری باهم بزنیم

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 9:40 توسط الهام |


{ادامه مطلب...}
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 10:35 توسط الهام |


 

مدرس: اینجانب

اوهوم

جا داره کمی از بیوگرافی اینجانب در ابتدای درس برای شما دوستان عرض کنم، حقیر از زمانی که بیاد دارد یعنی قبل از اینکه دست چپ و راست خود را بشناسد فردی متقلب بود در درس و مشق،نه اینکه درسمان ضیف باشد  برعکس نه، خوب هم بود اما بیشتر حواسمان پرت شیطنت بود تا درس

برای همین گاهی امتحانات از دستمان در میرفت

اولین بار یا بهتر بگوئیم اولین باری که یادمان می آید کلاس دوم دبستان بودیم که معلممان خواست املا بگوید از درس خدابیامرز کبری که آن زمانها تصمیمی گرفته بود و همه را در هچل انداخته بود،ما هم که از همان ابتدا جز لژ نشینان کلاس بودیم همیشه ته کلاس جایمان بود کتابمان را در جا میزی باز گذاشتیم و سریعتر از گفته های معلم املایمان را به پایان رساندیم و دستمان را به زیر چانه زده و در نهایت معرفت کودکانه ی خود به کناریمان غلط هایش را میگفتیم ، سردردتان ندهم این بود شروع کار ما

گذشت و گذشت و همینطور ما روش های پیشرفته تر و کم خطرتری را آموختیم

تا اینکه در این موقعیت از انواع فراوانی با توجه به نوع امتحان بهره می بریم

مثلا اینجانب در امتحان ریاضی همین ترم از نوشتن بر روی یک برگه 5 سانت در 8 سانتی استفاده کردم با فونتی بسیار ریز که در همین ابعاد شاید حدود 15 انتگرال وحشتناک که استاد می گفت احتمال امدنش در امتحان زیاد است را نوشتیم که البته باید اذعان نمود که این کار سوخت و سوز دارد و همین چند انتگرالی را که ما نوشته بودیم اصلا نیامده بود

اما برای میان ترم از 12 انتگرالی که نوشته بودیم و محفوظش داشتیم حدود 5 تایش آمده بود و استاد به ما گفت میان ترمت را عالی دادی خانومه اینجانب

البته در امتحان پایان ترمه ریاضی از نوعی دیگر از تقلب هم استفاده نمودیم آن هم دست نوشته بود

یعنی آن چند فرمولی که استاد گفته بود در تستی ها می آید بر روی دسته خود در فاصله آرنج تا مچ با خودکار نوشتیم که باز هم در امتحان نیامده بود (از این شانس کچله ما)

گرچه باید مواظب بود که اگر مثل اینجانب حواستان نباشد و برگه ی امتحانیتان بروی زمین بیفتد و شما دست دراز کنید تا برش دارید ممکن است آستینتان کنار برود و تمام فرمول های دستتان هویدا گردد

و اگر هم پسر خاله ی کنجکاوتان ازتان پرسید چه است؟ برای اینکه بد آموزی نداشته باشد بگوئید سوره ای از قران است و برای اینکه خدا در امتحان کمکتان کند بروی دسته خود نوشته اید

آها، یادمان رفت بگوئیم آن برگه را در کجا جاساز کنید

می توانید در جیب یا در کفش خود پنهان کنید و قبل از اینکه برگه های امتحانی را پخش نمودند آنرا در آورده و زیر کارت ورود به جلسه بگذارید آخرپس از پخش نمودن برگه ها مراقبان تیز چشم شما را آنی به حال خود واگذار نمی کنند.

نوعی دیگر از تقلب این است که  نیاز به امکانات بیشتری دارد مثلا

2 تا گوشی تلفن همراه و یک عدد هندزفری

فردی که در این امتحان خبره است و از همه زودتر می رود بیرون را شناسائی کنید و پس از دادن کلی وعده به او بگوئید که وقتی بیرون رفت به شما بزینگد و جواب سوالات را یکی یکی و آهیسته به شما بگوید و شما در حالیکه هندزفری در گوش دارید تند و تند جواب سوالات را می نویسید

این پست کلا جنبه ی بد آموزی دارد همانطور که ما خودمان داریم،چندی پیش پسر خاله مان در منزل ما می نالید که چقدر مشق دارد و نمیتواند با دیگر بچه ها بازی کند چیزی دره گوشش گفتیم و آن هم 10 دقیقه ای تکالیفش را پایان داد و پرید به بازی

و آن چیز این بود : ای بابا مگه معلمتون بیکاره بیاد خط به خط مشق تو رو نیگاه کنه از هر 3 تا خط یکیش رو ننویس بعدم درشت بنویس تابلو نشه

اون هم که تا بحال به این چیزها فکر نکرده بود بسیار خوشحال گردیده و ازمان تشکر کرد و از آن پس هروقت ما را می بیند ازمان میپرسد راهکاری جدید رو نکرده ایم ؟

که ما هم می گوئیم

انواعه دیگری هم هست که آنها جزء اسرار هست و می ماند

بدو بچه پای درست

 

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 11:4 توسط الهام |


با توجه به ترورهای مکرر دانشمندان و نخبگان علمی، خواستم خبر سلامتی خود را به دوستان  رسانده و شما را از نگرانی برهانم !

گرچه از وقتی این دوستمون آقای علی محمدی رو ترور کردن بچه های بالا واسه همه ی ما نخبه ها اسکورت و ماشین ضد گلوله دادن که خدا خیرشون بده که جون من و خیلیای دیگه رو با همین کارشون حفظ کردن

ولی خوب گاهیم این بچه های بالا از دستشون در میره و یادشون میره ازین ماشینا واسه معاونت سایت هسته ای نطنز بدن و اون جوون به اون رعنایی اونطوری پرپر بشه

امان ازین بچه های بالا که گاهی بیفکریاشون یه خونواده رو داغدار می کنه

بنظرتون دانشمندا و نخبه های ما ارزش هزینه کردن یه اسکورت و ماشین ضد گلوله رو ندارن

؟

ای بابا می خواستم چند وقتی ننویسم و این بالائی ها رو بخاطر بالا کشیدن اضافه کاریای سرشماری بندازمشون تو بایکوت تا تنبیه شن و پشیمون، اما حالا که دقت می کنم می بینم 300 تومن پول من و همه بچه های دیگه که از دم اضافه کاریاشون مالیده شد(باعرض پوزش)فدای یه تار موی دانشمندا و نخبه های کشور، کاش مسئولینم یه درصد غیرتی که ما مردم داریم رو داشتن

عجیب چیزیه این پست و مقام

اون دانشمنده که روحش شاده ولی خدا به داد روح کسی برسه که می تونست مانع از وقوع این اتفاق بشه فقط و فقط با اختصاص دادن کمترین امکانات حفاظتی

بی خیال می گذریم

***

حالا که نوشتم بذار از حقوقای سرشماری هم بنویسم شاید مرهمی باشه بر دل دوستان هم شمار

 

بعله بالاخره واریز شد ، همونطور که حدس می زدیم هم واریز شد، یعنی حداقل ممکن بدون پرداخت پول نهار و صبحانه و حتی اضافه کاری هایی که در طول طرح شعار ازش ساخته بودن که " اضافه بزن حقوق اضافه بگیر" ، نیز مالیده شد

و کسانی که کمتر زده بودن از حقوقشون کسر شده بود اما افرادی مثه من و بقیه دوستان که اضافه زده بودن همان کف تعلق گرفت و یعنی صد تومان کمتر از پانصد هزار تومان(نامردا لااقل همون پونصد تومن رو می ریختین؟)

در حالیکه باید 800 می گرفتم

ما که نمیگذریم باشد آن دنیا می گوئیم حسابتان را برسند

////

تذکر نامحسوس به یه خواننده: از کلمه امتحان 10 بار بنویسید و برایمان کامنت بگذارید تا دیگر آنرا امتهان ننویسید  (-:

***

راستی برنامه بادبادک سره جاشه فقط منتظره یه فرصتیم که  چند روزی تعطیل باشه و تربتیای ساکن جاهای دیگم بتونن بیان

زهره که میگه باشه واس دهه فجر،  باز نظره من اینه اگه بیفته دهه فجر ممکنه لیبل سیاسی بهش بخوره و ازین حرفا

به هرحال مطمئن باشید که هروقت تاریخ دقیقش مشخص شد به همتون خبر می دیم اصلا شاید یه شب اومدیم و تو هیئت مطرحش کردیم

پس فعلا منتظره یه فرصتیم

تا بعد...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 11:20 توسط الهام |


تا حالا به این فکر کردی که بهترین جا برای بادبادک هوا کردن کجاست؟

نه؟

من بهش فکر کردم!

از نظر من بهترین جا برای بادبادک هوا کردن روی قلس

چون نه خبری از دیواره نه درخت و نه هیچ چیزه دیگه

فقط و فقط یه آسمونه بی انتهاست

باید بادبادکی ساخت و بدست کودک درونم نهاد تا روحش آزرده نگردد در میان دیواره های آهنین شهر!

**********

فکره جالبیه ،نه؟

همین روزا که یکم سرم خلوت تر شد یه بادبادک خوشگل میسازم و یه روزه سه شنبه که رفتیم قله هوا میکنمش

خدا کنه زودتر اون روزی که قراره سرم خلوت تر شه برسه

آخه حسابی هوای بادبادک هوا کردن دارد این دل!

*********

اصلا میشه یه روز ، همه ی کوهنوردای تربت جمع شیم تو فراز هرکی دوست داشت واس خودش یه بادبادک بسازه و بیاد اونجا هوا کنه

فکر نکنم بد شه!

حالا چون خیلی از کوهنوردا از گروه ها و باشگاه های دیگه میان اینجا نظرشون رو در این باره بگن

همچی رو هوام نگفتم فراز !

می پرسی چرا فراز؟

آخه به نظره من بین بقیه قله های پیشکوه رو قله اش جایه بیشتر هست

رو 3 قله که اصلا نمیشه چون تا بخوای قدم از قدم برداری پرت شدی پائین

آرش هم با اینکه از سه قله یکم شرایطش بهتره اما بهترین پوزیشن رو واسه این کار فکر کنم همون فراز داشته باشه

از اون قله های دیگه هم ارتفاعش بیشتره و به آسمون نزدیک تر

****

من که یه روز بادبادکمو هوا میکنم

اما اگه شمام دوست داشتین یه روز خبر کنین باهم بادبادکهامون رو هوا کنیم

اینطور بیشتر خوش میگذره

پس فقط نظر یادت نره!

(-:

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 18:39 توسط الهام |


 

میگی بازم کناره هم دیگه واژه بچین

راجع به چی؟

باشه بشین

چشات رو باز کن یه لحظه مال من باش

یه لحظه بوی توی حس و حال من باش

از جومونگی بگم که شده سمبل رشادت

ایران براش شده مثه صندوق تجارت

پس هنرمنده وطن الان کجاست ؟ نیست؟

اون تو زیر زمین میخونه چون که  مجاز نیست

از چی بگم برات؟

انتظار داری چه چیزی از جیب من درآد؟

به جز کاغذ سفید پاره؟

خب آره رفیق حرف توشه ولی با خودکاره سفید

تو هم مثل منی تو هم کم درد نداری

درد اصلیت اینه که تو همدرد نداری

من کسی نیستم با این زخم ها دردم بگیره

ولی این اشک ها رو کی می خواد گردن بگیره؟

از چی بگم ؟

 خدا!

 از این بنده های خسته

از این همه درد تموم دنده هام شکسته

خنده هام رو نبین

این خنده هام یه چسبه  رو لبم ،

این منم با یه رد پای خسته

از چی بگم؟

بگو از یه روح زخمی

که باید یه تنه بره توقلب  کوه سختی

از روزهایی که خط خوردن توی تقویم

خبر میدن از یه اشتباهه رو به تخریب

از چی بگم ؟

از بچه های پائین شهر

که غذا واسه خوردن دارن ماهی یه شب

اون که تنها دلیل خوابش به عشق فرداست

تنها پاتوق و عشق و حالش بهشت زهراست

بیا که بگم از این رفقای کاخ نشین

که هستن تو واردات کالای ساخت چین

تو به من  این رو بگو من از چی بگم خوب؟

ما گفتیم و تموم دردها ریشه کن شد؟

از چی بگم برات؟

شاید قصه دوست داری

مثل قصه ی اون همکلاسیان روستائی

اگه قصه تلخ گناهه واقعیت

داستان نرگس و گل های باغ میهن

که نشستن با صد چرا و افسوس  کاشکی

یه بخاری جای چراغ نفت سوز داشتیم

چراغ افتاد توی کلاس و گر گرفت

آتشی که پوست بچه ها رو مثل گل گرفت

یه طفل معصوم با داد و فریاد گفت

زود بدوئین سمت در ولی در هم قفل بود

چشام خشک شد یکم بهم مشق بده ایزد

این بچه ها با کدوم دست مشق بنویسن؟

کودکی مرد در راه کلاسی که

سوخت  و منتظره یه جراح پلاستیکه

!

از چی بگم صب نشده غروب زد

تو قلب بچه های مدرسه درودزن

غصه نخور صدامو بشنو از تویه خونه ات

من صدات روبه گوش همه می رسونم

از چی بگم؟

دلی که فقط اسمش دله

یه عمری که نصفش اشکه نصفش گله؟

یا از روح تویه زندون که جسمش وله

آخه مجبوره که با شرایط وفقش بده

از چی بگم؟

بگو از یه روح زخمی

 که باید یه تنه بره توقلب کوه سختی

ولی قسم به خدا قسم به روح تختی

که من بدون ترس می رم بسوی تقدیر

خیلی خشنه زندگی ولی حوصله کردم

تو فشن زندگی من یه مدل دردم

ولی دفتره گذشته هامو ذره ذره کردم

و اومدم جلو که پی دردسر بگردم

از چی بگم؟

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 0:0 توسط الهام |